لیراویان و کریم خان زند

پنجشنبه 25 مهر 1398 10:46 ق.ظنویسنده : علیرضا خلیفه زاده

 
این کتابی روایتی ادبی از یک رخداد تاریخی است به قلم غلامرضا کرمی 
بخشی از آن را با هم مرور می کنیم 
علاقه مندان می توانند به تهیه این کتاب روایتی شیرین و روان را بخوانند. 

مقدمه

در سال ۱۱۷۰ کریم خان زند با تصرف بهبهان و مناطق مختلف کشور مخالفین خود را به اطاعت واداشت. درست هفت سال پس از تغییر حاکم بهبهان که در آن زمان لیراوی کوه و دشت تحت حوزه بهبهان بودند مامورانی را جهت اخذ مالیات معوقه هفت ساله به قلعه گلاب نزد لیراوی ها می فرستد اما حاکم لیراوی با کشتن عده ای از مامورین و بریدن گوش یکی از آنها از پرداخت مالیات خود داری نموده و جنگی خونین در قلعه گلاب بین لیراوی ها و لشکر زند روی می دهد که در هنایت منجر به شکست لیراوی ها و کشته شدن ۱۱۰۰ نفر از مردم منطقه می گردد.
دوران کودکی و نوجوانی وقتی با روایت های شفاهی مردان و زنان سال خورده منطقه لیراوی همراه می شدم به روایت ها و داستانهای جذاب و گاه دلخراشی روبه رو می شدم که سینه به سینه و نسل به نسل به ما رسیده بود. یکی از این روایت های شفاهی حمله کریم خان زند به لیراوی بود.
بعدها کتاب ارزشمند دوست محققم علیرضا خلیفه زاده [ هفت شهر لیراوی و بندر دیلم  liravi7.ir] به چاپ رسید و کمی پس از آن با مراجعه به برخی کتب تاریخی از جمله فارسنامه ناصری حقایق بیشتری به صورت مستند از قوم لیراوی به دستم رسید و برهمین اساس دست به نوشتن مطلبی تحت عنوان «حمله کریم خان زند به لیراوی» به صورت پاورقی در هفته نامه دریادلان به چاپ رساندم که با چاشنی تخیل هم همراه بود و چاپ همین مطلب هم باعث شد تا با لیراوی های مقیم مناطق دیگر هم آشنا شوم. از جمله لیراویی مقیم سیف آباد و بالاده کازرون بود که پس از مرگ کریم خان و بازگشت لیراوی هایی تبعید شده به شیراز به موطن خود بازگشتند وعده ای دیگر در مناطق مختلف از جمله اطراف کازرون و خشت پراکنده شدند.

غلامرضا کرمی
مرداد ماه۹۵

کریم خان زند و لیراوی ها

دشتی صاف و قلعه ای که بر بلندای کوهی صعب العبور مغرور و پرصلابت ایستاده است. سواران ورزیدهای که خشونت ذاتی کوهستان را بر جبین دارند. تفنگچیانی که پرندگان هوا از دستشان در امان نیستند.
کاباور مغرور بر بلندترین قلعه کوهستان، دشت و دره را زیر نظر دارد. او دیرسالی است که یکه تاز لیروای کوه و دشت است. بهاری سبز و خرم سینه کش کوهها را یکسره پوشانده است. میرشکال قوچی وحشی را بر زمین می زند تا بساط کباب مهیا شود. هفت سوار به تاخت می آیند تا پیام خان زند را به کاباور برسانند.
کاباور، خواجه مصیب، تهمتن خان و دیگر بزرگان لیراوی سرمست از باده روزگار، مسابقه تیراندازی راه انداخته اند تیراندازانی سلحشور و بی باک، که تیرشان جز قلب هدف راهی دیگر را نمی شناسد.
گلوله ها یکی پس از دیگری بر هدف می نشینند، کاباور، تفنگ فرزند ارشدش کاشمسا را می گیرد و با یک دست پرنده ای در هوا را به خاک می نشاند و نگاهش را به هفت سواری که روبه روی او ایستاده اند، می دوزد.
سواران پیام کریم خان زند را ابلاغ می کنند و خواستار مالیات معوقه چند ساله می شوند. پس از تضعیف، دولت افشار کسی جرات درخواست مالیات از جنگجویان لیراوی را نداشته است و این در خواست بر کاباور سنگینی می کند. روبه فرمانده پیک کریم خان می گوید: پاسخ چرمه را مشاهده کردید؟ چرمه نام همان تفنگی است که در دستان کاباور است.
چندی بعد فرمانده پیک زند، با گوش های بریده ی خود و سر بریده ی همراهانش به سوی اردوگاه خان زند، در کناره های رود خیر آباد می تازد تا پیام آور جنگی خونین باشد. جنگی که از سر سلحشوران لیراوی مناره ساخت. کریم خان خشمگین، فرماندهان و مشاورین خود را می طلبد تا پاسخ جسارت این لیراوی طغیانگر را بدهد. پاسخی که زهر چشمی باشد برای همه کسانی که بخواهند در مقابلش بایستند. آثار خشم نزدیکانش را به وحشت انداخته است.
بی درنگ دستور حمله به قلعه گلاب مرکز حکومت لیراوی ها صادر می شود. نظر علیخان زند در راس لشکری انبوه با فرماندهی زبده همچون خدامراد زند، زکی خان زند، علی محمد خان و بسطام خان زند، چهار طرف قلعه گلاب را محاصره می کنند. کوهی بزرگ به شکل قلعه ای عظیم چون دیواری صاف در زیر آسمان قد برافراشته بود. این قلعه ی بزرگ کوهستانی شامل سه قسمت بود که هر قسمت آن، جمعیت فراوانی را سکنی می داد. کوهی قلعه مانند و صعب العبور، که راه ورود آن را جز لیراویان کسی نمی دانست.
کاباور که وضع را چنین می بیند، همه کسان خود را به درون قلعه می خواند و با آرایش نظامی تمام، خود را آماده مقابله می کند، خواجه مصیب را با تعدادی از زبده ترین مردان لیراوی به محافظت از راه ورودی قلعه می گمارد. پسر بزرگش کاشمسا را به فرماندهی تعدادی از جنگاوران و حمله کنندگان قرار می دهد و در راس همه آنها تهمتن خان را می گمارد.
لشکر زند از چهار طرف قلعه را به توپ می بندد. کاباور هوشمندانه اجازه می دهد تا لشکر زند بین دو قلعه گل و گلاب قرار بگیرند و در اینجا بود که آتش بی امان لیراوی ها، لشکر زند را هدف می گیرند.
زنان و حتی کودکان از بلند ترین قسمت قلعه مامور سرازیر نمودن سنگ های بزرگی بودند که به سوی لشکر متخاصم پرت می شد. تفنگچیان زبده ی لیراوی آنچنان کشتاری به راه می اندازند که لشکر انبوه زند چاره ای جز فرار و عقب نشینی نمی بیند.
کریم خان که در مدتی کوتاه، سران مناطقی مانند خرم آباد، شوشتر، هویزه، بهبهان و..... را به اطاعت واداشته بود، این اقدام و مقاومت لیراوی ها برای او بسیار سنگین بود.
خشم و طعنه و تهدید خان زند، فرماندهان را متوجه می کند که در صورت شکست مجدد جان به سلامت نخواهند برد.
لشکر زند با آرایش تمام و با نیروهای تازه نفس بار دیگر آهنگ قلعه لیراوی ها می کنند. اما این بار، علاوه بر زور بازو و سلاح های جنگی ترفندهای دیگری را در سر می پرورانند. راه نفوذ به قلعه یگانه راه شکست این قوم است. این تنها راهی است که از ذهن فرماندهان حکومتی تراوش می کند.
شب بالهایش را بر کوه و دشت گسترانیده بود که لشکر گرد تا گرد قلعه را فرا گرفت. نظر علی خان زند همچنان فرماندهی را بر عهده دارد.
تهمتن خان تنی چند از زبده ترین نیروهایش را برای شناسایی به بیرون قلعه رهسپار می کند. قلعه در محاصره کامل است. کمتر از بیست روز است که حلقه محاصره روز به روز تنگ تر می شود و در این مدت جنگجویان لیراوی با دفاعی جانانه مانع از نفوذ لشکریان زند به درون قلعه شده اند. آذوقه درون قلعه رو به کاهش است. تردید کم کم راه خودش را می جست. خواجه مصیب فرمانده محافظانی بود که راه عبور و مرور قلعه را در دست داشتند یک بار گفته بود تا کی باید در محاصره باشیم. آخر یک روز آذوقه ما تمام می شود! که با چشم غره کاباور دیگر جرات نکرده بود آن را تکرار کند.
در تاریکی دلگیر شب جسد چند نفر از کشته شدگان لیراوی بر بلندترین قسمت های قلعه به خاک سپرده می شود. حلقه محاصره تنگ تر شده است. سران لیراوی به مشورت می نشینند. نتیجه مشورت عبور مخفیانه کاشمسا از محاصره و راهی نمودن او به روستاهای جنوبی لیراوی، قلعه اورشمک، لیراوی دشت و قلعه خدری برای جمع آوری نیروهای کمکی است.
خاور زن ایلیاتی و عروس کوهستان، تفنگ را حمایل دوش کرده است، رو به کاشمسا می گوید: کوههای بادام و بنک زیر گامهای تو می لرزند. رسم سفر بدون بنه و ایل چنگی به دل نمی زند.
-خاور من، صبوری کن، دلم را پشت همین صخره کنار تفنگ تو جا می گذارم. نه، نه زیر همین اشکفتی که محل اتراق توست، اما این جسم باید برود. باید بدون تو این بار خطر کند و به لشکر بزند، شاید روزنی گشوده شود. شاید بر قله همان کوهی که اولین بار تو را دیدم طلوعی دوباره داشته باشیم. خاور من، بانوی قلعه ی کاشمسا یادت هست، اگر چه چند سالی می شود ولی حس می کنم همین چند روز پیش بود، آن روزهایی که آزاد و رها بودیم. سوار بر اسب دامنه ها را چه پرشکوه می تاختی. سر راهت که ایستادم با همین تفنگ راهم را سد کردی، چقدر این جسارت ایلیاتی ات بر دلم نشست. آنچنان در دلم جا گرفتی که مخالفت پدرم کاباور با همه سرسختی اش نتوانست مانعی در راه رسیدن به تو باشد.
-کاشمسا تو همسر من هستی، تو را چه شده است که امروز بدون من قصد سفر داری؟ مگر نه هم قسم شده بودیم که سختی های زندگی را با هم طی کنیم.
-خاور جان، این رفتن دلخواه من نیست ولی این خطر زیبنده کسی غیر از من هم نیست. راهی باید گشوده شود ولی مطمئن باش اگر زنده ماندم دوباره به سوی تو بر می گردم حتی اگر در میان فوجی از لشکر زند باشی.
خاور اشکهایش را پاک می کند. رو به کاشمسا می گوید:
-منتظرت می مانم.منتظرت می مانم از بلندترین قله در محاصره قلعه گلاب تا دشت های هموار لیراوی، از قلعه خدری تا دشت هموار احمد حسین منتظرت می مانم. منتظرت می مانم اگر در اسارت لشکر زند در راه پرسنگلاخ شیراز باشم.
شاهنامه خوانی با صدای حماسی تهمتن خان به اردوی محاصره شده قوت قلب می دهد. کاشمسا و دوست دیرینش مهراب با استفاده از تاریکی شب و از مسیر صخره های صعب العبور برای خارج شدن از قلعه گام بر می دارند. صدای شلیک گلوله ها در کوهستان می پیچد. کاباور دستور حمله را صادر کرده است. باید اردوی زند را مشغول جنگیدن با ساکنین قلعه نمود تا امکان عبور کاشمسا و مهراب به بیرون از قلعه میسر شود. این جنگ و گریز تا نیمه های شب ادامه دارد. کسی به درستی خبر از بیرون قلعه ندارد. کاشمسا که دیگر فرصت بازگشت را پیدا نمی کند به دستور پدر و بزرگان قوم راهی دشت لیراوی می شود تا با جمع آوری دیگر طوایف لیراوی راهی جهت شکست حلقه محاصره بیابد.
نظر علیخان زند نیروهای تازه نفسی را از ایلات و عشایر اطراف به کمک خوانده است حلقه محاصره تنگ تر شده است. برخی از نیروهای زند با استفاده از تاریکی شب از لابلای تخته سنگها خود را به نزدیکی قلعه رسانده اند. تهمتن خان و لهراسب تصمیمی متهورانه می گیرند. تعدادی از جوانان ورزیده را انتخاب می کنند. تهمتن خان با صدای حماسی اش شاهنامه خوانی می کند. تصمیم به شبیخون گرفته می شود. خواجه مصیب از در مخالف در می آید و این کار را یک نوع خودکشی می نامد.
کاباور بر او تشر می زند و او را ترسو می خواند و با یادآوری رشادتهای پدر خود کاشمسین در لشکر نادر شاه افشار داد سخن می گوید، و با یاد آوری جنگ ها و فتوحات لیراوی ها در مناطق همجوار جوانان را تهییج می کند. هنوز پاسی از شب نگذشته که بانگ تفنگ و صدای کل زنان در بلندای قلعه اردوی زند را متوحش می کند.بخشی از لشکریان که خود را نزدیک به درب قلعه رسانده بودند، مجددا با یورش تهمتن خان به عقب رانده می شوند. نزدیک به بیست روز است که جنگ و گریز و محاصره ادامه دارد.
"چویک مرد جنگی،چه صد دشت مرد" این صدای تهمتن خان است که جنگجویان را مقاوم تر می کند وباعث می شود تا بخشی ازلشکر زند که خود رانزدیک به درب قلعه کرده بودند مجددا پایین کشیده شوند.

آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 مهر 1398 10:50 ق.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic